ساز مخالف
" برای دلتنگی سابق"
کاش غصه تموم میشد کاش گریه نمیکردم من باعث و بانی شم دنبال کی میگردم ؟ از هرچی که ترسیدم عیناْ به سرم اومد تا حس منو دیدی احساس خطر کردی تا رازمو فهمیدی دنیا رو خبر کردی .. این حادثه تلخو از چشم تو میدیدم تو روی دنیا بود من پشت تو جنگیدم تو روی دنیا بود من پشت تو جنگیدم يه صبح پاييزه از خواب ييدار ميشم با صداي باروني كه به شيشه اتاق خوابم ميخوره . هنوز به سقف اتاق خيره ام انگار امروز از اون روزاي قشنگه زندگيمه . هميشه روزاي باروني روزاي قشنگي بود. نميدونم چرا ميگن هواي ابري و باروني دلگيره آخه من هميشه با هواي گرفته و بارون عشق كردم . قشنگ ترين لحظه هامو زير بارون تجربه كردم واسه همين هيچ وقت بارون برام غم انگيز نبوده . با يه انگيزه خاص از تختخواب بيرون اومدم ... ! واي خداي مهربون مرسي كه اين روز به اين قشنگي رو بهم هديه كردي . چراغ نفتي كوچولوي رو طاقچه رو روشن كردم تا ته چهره خودمو تو پنجرا بتونم ببينم . لباس خواب سفيد و كوتاهم تو شيشه پنجره پيدا بود انگار لباس سفيد انعكاس پاكي بارون بود . بدون هيچ پوششي رفتم تو حياط . كوه سبز پوش روبروي خونه چقدر پر رنگ به نظر مياد بارون حسابي حمام داده جنگل رو . دستامو باز ميكنم و چشمامو ميبندم با هر نفس عميق يه دنيا عشق وارده ريه هام ميشه . ترجيح ميدم پا برهنه رو چمنها قدم بزنم تا كف پاهام از طراوت بارون امروز بي نسيب نمونه . بدون اينكه نياز به دستگاه پخشي باشه خوده بارون داره موسيقي قشنگي رو پخش ميكنه توي كل شهر . خوشحالم كه به جاي صداي بوق ماشينها صداي رعد و برق فضاي اطرافم رو پر كرده . صداي همسايه بغلي كه درخترك شيطوني داره مياد كه ميگه : نرو زير بارون مريض ميشي دختر ! ، كاش زن همسايه بجاي اين جمله با دخترش چند دقيقه اي رو زير بارون مي دويدن و با صداي بلند مي خنديدن تا بفهمن يه روز قشنگي به امروز دواي همه مريضيهاي روحيه ! هميشه تو روزاي باروني هوس كارهاي غيرمعمول به سرم ميزنه بجاي صندلي رفتم و روي ميز وسط حياط نشستم دستامو ستون كردم و بهش تكيه دادم نگاهم رو به آسمونه دقيقا جايي كه نوك درختاي روي كوه به آسمون رسيده . بيشتر وقتايي كه بارون ميزد فكر ميكردم چكار كنم كه همه لذت اين روز رو ببرم و اگه فردا آفتاب در اومد حسرت امروز رو نخورم اما هيچ وقت نشد حسرت نخورم آخه سير نميشم از انرژي مثبت بارون . ياد روزايي كه زير بارون گريه ميكردم بخير الان ديگه جايي واسه اشك نيست چون من جايي هستم كه بايد باشم . "خاطره يك روز باراني سميه در سن ۶۰ سالگي" بي تابم . حس ميكنم ذره ذره وجودم داره پرواز ميكنه . يكي تو قلبم مين كار گذاشته . مثل شكم ماهي كه ديروز خونه دختر عمه خورديم . رنگ زرد و پريده ام را پشت پنكك و ريمل و رژ قايم ميكنم كه يه وقت كسي نپرسه ، خب چه خبرا ؟ جكارا ميكني؟ اي كاش لال بودم و كسي ازم انتظار جوابي نداشت . از پس خودم برنميام . كوچه علي چپ خيلي قديمي شده الان اون كوچه سالهاست خراب شده و از وسطش يه اتوبان بزرگ رد ميشه كه شبانه روز پر از ماشينه . انگار مث يه مرغ تو ديگ واسه آب پز شدن هي هر چند لحظه يه بار به تنم چنگال ميزنن . دنياي غريبي است . ميگن هر كي خربزه ميخوره بايد پاي لرزش بشينه ، باشه من پاي لرزش ميشينم فقط بگيد اين لرزه اين زلزله كي تموم ميشه . حداقلش اينه كه ميفهمم تا كي بايد صبور كنم با اين لرزش . آش خوردم دهنم سوخت اما ديگه خوب شدني نيست . از تمام من فقط تكه بالي شكسته مونده هر كي زد و رفت و شكست ، يه روز تلافي ميكنم مثل يه بختك هميشه خودم رو رها نميكنم . شبانه روز دارم با يه احساس ناخوشايد سر ميكنم ، تصور كن پشت در اتاق عمل منتظري دكتر بياد و بگه خدا رو شكر خطر رفع شد ، اما دكتر مياد و ميگه: متاسفم ، ديگه كاري از ما برنمي آمد ... ! اون لحظه هي دوست داري از خواب بپري تا خيالت راحت بشه همه اش كابوس بوده اما هر چي خودتو به در و ديوار ميكوبي ميبيني خواب نيستي ، عين واقعيت ! ديگه رفت ، ديگه برنمي گرده . احساسم به خودم اينطوري اين روزها و شبا ... من براي خودم متاسفم از دست رفتم و كاري ازم برنيامد ! پي نوشت: آخه اشتباه يه بار دو بار نه صد بار ... عجب رويي داري آخه تو !!!!!!!!!!!!؟ پي نوشت۲: ببخشيد شما ؟؟؟ 
تقصیر خودم بوده هرچی که سرم اومد

| Design By : Pichak |


